فقط 3 روز مونده تا جشن
بنام خدا
سلام عزیز دل مامان
هفته ای که گذشت تقریباً هفته پرکار و شلوغی برامون بود. در حال آماده شدن برای برگزاری یه جشن تولد بیاد موندنی و قشنگ هستیم و هنوز هم یه سری از کارامون مونده. پنجشنبه یعنی 26 دی با بابا مهدی رفتیم بازار بزرگ تهران. من بازار رو خیلی دوس دارم. دوست دارم یه کم که بزرگتر شدی حتماً ببرمت تا خودت از نزدیک ببینی، پر از هیاهو و شور و شوق، همه در حال خرید و رفت و آمد، اینقدر جای پر انرژیه که امکان نداره دلت بخواد به این راحتیا ازش بیای بیرون. (البته اگه توام مث مامانی عاشق خرید کردن باشی)![]()
از صبح حدودای 9 اونجا بودیم و ساعت 2:30 هم کارمون تموم شد، رفتیم قسمت تزئینات تولد و همه وسایل تزئینی رو از اونجا گرفتیم، البته با کلی وسواس و دقت که بتونیم یه تزئین ساده و شیک داشته باشیم. بیشتر وسایل تزئینی که گرفتیم رنگ قرمز و سفیدِ(البته به پیشنهاد بابا مهدی).
جات خالی بعدش رفتیم رستوران مسلم و یه نهار جانانه که خیلییییییییییی چسبید.![]()
بعد از نهار رفتیم خیابون بهار تا برات لباس بخریم، وااااای که چقدر این خیابونو بالا و پائین کردیم تا بالاخره یه لباس نظرمو جلب کرد.اقرار میکنم که اون چیزی که 100 در 100 ایده آلم باشه پیدا نکردم ولی این هم خوشملِ.![]()
تا نزدیکای 6 یا 6:30 دیگه کارمون تموم شد و برگشتیم سمت خونه باباحسین اینا، آخه شما اونجا بودی.
دیگه حسابی کلافه شده بودی و دلخور از مامانی و بابایی که چرا روز تعطیل تو رو تنها گذاشتیم، ما هم دلمون واست پر می کشید ولی مجبور بودیم تو رو با خودمون نبریم چون واقعاً بازار جای شلوغ و کلافه کننده ایه برای کوچولوها.![]()
خلاصه تا حدی خیالم از بابت این خریدا راحت شد ، دیروزم من و بابا مهدی و عمه جونی رفتیم خونه بابامحمود اینا که اونجا رو درست کنیم. اتفاقاً دیروز تولد حضرت محمد (ص) و امام صادق هم بود و من اینو به فال نیک گرفتم.
تا حدودای 10 شب کارمون طول کشید و بغیر از بادکنکا که گذاشتیم واسه آخرین روز، بقیه کارا انجام شد.
![]()
امروز میریم واسه سفارش کیک، امیدوارم بتونم اون چیزی که دوس دارم پیدا کنم.
فعلاً چند تا عکس که توی ماه تولدت ازت گرفتم میزارم تا بعد ....





فقط 3 روز مونده تا جشن
